| صوفي |
|
Saturday, May 08, 2004
● هنوز هم یک پایش می لنگد،بازویش را می گیرم و کشان کشان می برمش کنار دیوار،رنگ پریده و رنجور است،مثل چند سال پیش،فقط کمی بزرگتر شده... نمی دانم با این احساس رنگ پریده،که یک پایش همیشه می لنگد می توان ادامه داد یا نه؟!...گاهی وقتها انقدر خسته ام می کند که دلم می خواهد همه چیز را رها کنم و بروم جایی که هیچ کس نباشد.....هیچ کس....
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 11:16 AM توسط صوفي Wednesday, March 17, 2004
● ديشب خواب ديدم که آمده ای و من چه ساده لوحانه آمدنت را به بزم نشسته بودم...
........................................................................................می دانم که می آيی،دلم مثل آينه هفت سين هر سال روشن است.ولی اين بار ديگر اسمت را روی اسکناس نويی که عيدی می گيرم و ميگذارمش لای قرآن ،نمی نويسم.انگار اينطوری لجت می گيرد که بيايی .اين بار پشت پنجره حياط هم نمی ايستم .می دانی از اينکه ها کنم روی شيشه و با انگشتهای يخ بسته ام صد بار اسمت را بنويسم خسته شده ام،... . می دانی من اينجا انتظارت را می کشم؟ می دانی امسال زمستانمان خيلی سرد بود؟!آنقدر سرد که يکبار حس کردم قلبم يخ زد،خيلی ترسيده بودم ،حيف که نبودی ... امسال عهد کرده ام سبزه عيد را با هم گره بزنيم به نشان آمدنت . اصلآ اگرامسال نيايی برای هميشه فراموشت می کنم ،می بينی اين روزها دروغ هم می گويم !... □ نوشته شده در ساعت 8:26 AM توسط صوفي Saturday, December 27, 2003
● مي دانم دلت لرزيدن گرفته بود،ولي كودكان من خواب بودند،معصوم و بي گناه.
........................................................................................آوارها را چنگ مي زنم ،ديوانه وار و سراسيمه،شايد تكه اي از لبخندهاي كودكم را زير ويرانه هاي اين شهر بيابم.ولي زير ناخن هايم هيچ نيست جز پوست صورت زني تنها ،آواره و بي كس.آنقدر صورتم را چنگ زده ام و گيس هايم را كه شايد روح خسته ام از اين خواب هولناك بيدار شود،ولي آوارها كه دروغ نمي گويند... گلويم مي سوزد بس كه صدايت كردم،بس كه فرياد كشيدمت.خانه ام را هم نمي توانم بيابم ،ولي بويت را كه مي شناسم،ويرانه ها را بو مي كشم... .مي دانم آنجايي،مي دانم ،برايت لالائي مي خوانم ،بخواب كودكم،مادرت اينجاست،بخواب... خبر را ديروز ظهر شنيدم و نمي دانم از ديروز اين قلب كدام مادر بمي است كه در سينه ام ميتپد و گلويم آبستن بغض هاي دردآلود كدام پدر داغ ديده است.ولي چشمهايم را هنوز حس مي كنم،آنها را به تو مي دهم ،ميدانم كه اشك هايت تمام شده اند،بس كه گريه كرده اي ،بيا با چشم هاي من گريه كن ،هر چند مي دانم اين روز ها گريه هم دلت را آرام نمي كند. دستهايم هنوز مي نويسند،آنها را هم به تو مي دهم،هر چند مي دانم قدرت چنگ زدن به ويرانه هاي خانه ات را ندارند.و پاهايم را نيز ، كه خوب مي دانم ديگر ناي ايستادن و قد راست كردن نداري... صداي فريادت هنوز تنم را مي لرزاند،فريادي كه با مويه سر داده بودي : " من هيچكس را ندارم... " □ نوشته شده در ساعت 3:28 AM توسط صوفي Thursday, December 11, 2003
● داستان كوتاه:
........................................................................................- هوي ضعيفه ، اون افتابه لگنو بيار مي خوام پاهامو بشورم. - الان ميام اكبر آقا ، يه كم صبر كن.. - صبر كنم ؟! چه حرفا ،خيلي بي چشم و رو شدي اين روزا ! - بفرما اكبر آقا. - اون روزنومه ها رو هم بيار بندازم زير پام. - نه اكبر آقا ،دارم ميخونمشون... - چي؟چشم روشن،روزنومه مي خوني؟؟ مي خوني كه چي ؟ كه بي ناموس بشي فردا نتونم جمعت كنم؟ مي خوني كه اون فوتباليست پدر... با اون ايكبيري هزار تا ..ه خورده ،بعدشم داره راست راست ميگرده ؟ - من كه نخريدمشون ،سبزي پيچيده بودن توش... - از اين به بعد هرچي روزنومه تو اين خراب شده ببينم مي ريزم تو چاه مستراح! شير فهم؟؟؟ سكوت تنها پناهگاه اكرم به حساب مياد.تنها لونه راحتي كه وقتي مي خزه توسش ديگه خبري از فحشهاي ركيك و شكمه گنده و هيكل سنگين اكبر خبري نيست.اينجا هيچكس هيچي نمي گه... سال بعد : - هوي اكرم ،اگه ايندفعه نشه مي برمت كنار باغچه و سرتو گوش تا گوش مي برم،مگه دست خودته؟؟؟ - اكبر آقا من نمي تونم .ضعيفم،مريضم، دكتر مي گه نميشه... (صداي كوبيده شدن در حياط ....) فرداي اون روز،درمانگاه دولتي سر خيابون: - چي شده خانوم؟ - خانوم جون كار شوهرمه. - يعني چي؟ زده دستتو شكونده كه عوضي! - كار هميشگيشه خانوم جون، مي دونم دلش از كجا پره... - كه چي؟ آخرش چيكار مي خواي بكني؟ مي خواي يه روز جنازه ت رو ببرن پزشك قانوني؟ خانوم مريضم ،نمي تونم بچه دار شم... - من يه دوست وكيل دارم ،بيا اينم شماره بهزيستس،زنگ مي زنم يه مدد كار اونجا كمكت كنه... اصلآ خودم ميبرمت. شاهدت مي شم اگه لازم شد. يك سال بعد : - اصغري ،بيا اين كاغذ رو بخون بينم از كيه؟ (اصغر شاگرد اكبر آقا ست.) - آقا ننوشته روش از كيه . - بازش كن بخونش. سلام اكبر آقا. تو اين يه سال كه برگه آزاديمو دادي دستم تو دادگاه،دلم مي خواست يه كاغذ بنويسم و هرچي تا حالا نتونسته بودم بهت بگم اون تو بنويسم.خوشحالم كه ازت بچه دار نشدم.چون اگه دختر مي شد،آخرش چي بود؟ ضعيفه اي مثل من ؟ كه هي بهش بگي : هوي ضعيفه . پسرم كه مي شد،آخرش يه نره خر بود مثل خودت كه يه مادر مرده مثل منو تو ۱۶ سالگي از مدرسه بيارنش بيرون بدن دستش كه بدبختش كنه .خدا بيامرزه مواتت رو كه اون روز ،زدي شلم كردي،چون اگه غير اين بود،محال بود كه اون خانوم دكتره رو ببينم. اكبر آقا،بار زندگي رو دوشم سبك نيست ،ولي اين يه نفس رو راحت مي كشم حداقل. پايان. براي تمام انسانهايي كه به خاطر جنسيت شان،تحقير شده اند ... □ نوشته شده در ساعت 7:58 AM توسط صوفي Thursday, November 20, 2003
● ديروز با يه جمع نسبتآ پر تعداد ،رفتم "باني چاو" .شما رفتين؟! اين رستوران عجيب پر نور و چراغونيه،و من با اينكه از رستوران و كافي شاپ هاي كم نور خوشم مياد،اونجا احساس كردم اين چراغهاي پر نور و بينهايت زياد داره به خوب تموم شدن يه روز سرد پائيزي كمك مي كنه.البته يه مشكل نا چيز هم پيش اومد، اونم نگاههاي عاقل اندر سفيه ميز كناري بود كه با شليك خنده هاي وقت و بي وقت ما،زووم مي شد رو صورتامون.(البته اصلآ برامون مهم نبود و حاضر نبوديم خوشي مونو به خاطر ساختارهاي الكي و خشك اونا بهم بزنيم ،چون همه مي دونستيم كه كار زشت و خلاف شرع!!! انجام نميديم.) خلاصه خوش گذشت.جاي خيليا خالي!!!
يه چيزاييم دستگيرم شد كه خيلي جالب بود: گوشهاي بعضيا !! مثل گوش خفاش خيلي بيش از حد معمول تيزه! ما در گوشي صحبت مي كرديم از اونطرف ميز جواب ميدادن !!! ما مي گفتيم: مثلآ فلان چيز چرا نياوردن ،بعضيا فوري گارسونو خبر مي كردن كه،فلان چيز فراموش شده!!!!!!!! در مورد رستورانم يه توصيه مي خوام بكنم،به تجربه كردنش مي ارزه ولي غذاهاش به خصوص پيتزاهاش .....!!! چنگي به دل نمي زد. اين رستوران ،همونطور كه مي دونين تو ميرداماده. □ نوشته شده در ساعت 11:30 AM توسط صوفي
● تازگي با تجزيه و تحليل رفتار بعضيا به يه نتايجي رسيدم :
........................................................................................فرق حسود و خبيث : حسود اون چيزي رو كه عامل حسادته و تو داري ،واسه تو نمي خواد،ولي واسه خودش مي خواد و دوست داره كه اونو خودش داشته باشه، در حاليكه خبيث ،اونو نه واسه تو مي خواد و نه واسه خودش!!! □ نوشته شده در ساعت 11:25 AM توسط صوفي Tuesday, November 11, 2003
● " گربه رو اگه عاصي كني،چنگ ميندازه رو صورتت... ".پس چرا اينقدر با كفش پاشنه بلند ۱۰ سانتي رو اعصاب من راه ميري؟! آخه منم آدمم،ديوار كه نيستم هرچي ميخ بكوبي تو فرق سرش آخ هم نگه! .يه كم منو بفهم،فقط اندازه سر سوزن...
........................................................................................ □ نوشته شده در ساعت 11:57 AM توسط صوفي Tuesday, November 04, 2003
● الان دقيقآ ساعت ۱۰ شبه.اولين فرصتي كه بعد از ۸ روز برام پيش اومد كه بيام اينجا و هر چي تو اين مدت جمع شده تو دلم ،بنويسم و يه كم راحت شم.ولي احساس مي كنم انگشتام پير شدن! .ديگه درست حساب نمي تونم باهاشون حرف بزنم،به روغن سوزي افتادن انگار،شدن مثل يه ربات ... .وضع كامپيوترم هم زياد تعريفي نداره ،تقريبآ۲ هفته ست كه مسنجرم پاك قاطي كرده و نتونستم باهاش login شم،اگه پيغامي دادين و جواب نگرفتين به دل نگيرين از من.همين الان پاكش كردم و يكي ديگه گذاشتم جاش،امشب offline هاتونو چك كنيد ! ;) .جواب همه e-mail ها رو هم همين امشب ميدم.
□ نوشته شده در ساعت 12:45 PM توسط صوفي
● دوست دارم واسه چند ثانيه هم كه شده مغزم تو خلا باشه،اينطوري هرچي فكر عجيب و غريب توشه واسه يه مدت هرچند كوتاه به حالت تعليق درمياد و من مي تونم يه نفس راحت بكشم.
دوست دارم همين جا كه هستم زمان بايسته و ديگه مجبور نباشم صبحها پا برهنه بدوم دنبالش كه يهو سه ،چهار ساعت عقب نيفتم... دوست دارم چند ساعت تخت بگيرم بخوابم ،بدون اينكه ساعت كوك كنم،ديگه از چرت زدن تو ترافيك و پشت چراغ قرمز خسته شدم... دوست دارم مثل چند سال پيش كه سرم اينقدر شلوغ نبود،بشينم و تا دلم ميخواد فكر كنم،به خودم ،به تو،به عواطف و احساساتم _ كه تازگيها بدجوري در مقابلشون احساس حماقت ميكنم_،به منطقم و خيلي چيزاي ديگه،كه وقتي بهشون فكر مي كنم يه حس خوب مي خزه زير پوستم و احساس مي كنم خوشبخت ترين دختر روي زمينم... . □ نوشته شده در ساعت 12:24 PM توسط صوفي
●
........................................................................................Stratseht rofesrou cates Nwonkun no it anitsed Dlroweht gnillacsi esrevinu eht Ecalp gnillacsi esrevinu eht ... ******************************************************* اينو اگه دوست داشتين ببينين،بد نيست يه جور حس رخوت ميده به آدم. □ نوشته شده در ساعت 12:09 PM توسط صوفي Monday, October 27, 2003
● چقدر امروز وسوسه شدم وقتي بارون مي باريد برم تو حياط و زبونم رو بيارم بيرون تا قطره هاي درشت بارون رو ببلعم.ولي حيف كه روزه بودم!
خدا جون نمي شه اشك آسمونو تا آخر ماه رمضون ،بعد افطار در بياري؟! □ نوشته شده در ساعت 11:40 AM توسط صوفي
● دفعه اول كه اينو ديدم،مي خواستم صفحه رو ببندم،گفتم اين چيه ديگه؟!!!!.....ولي نبستم ،گفتم به امتحانش مي ارزه!
........................................................................................دفعه دوم كه اون كارو كردم ،تنم مور مور شد... دفعه سوم ،چهارم ديگه احساس كردم دارم ساديسم ميگيرم! □ نوشته شده در ساعت 11:26 AM توسط صوفي
|